روزی بود و روزگاری در شهری که بهلول زندگی میکرد یک نفر بود که همه به او اعتماد کرده بودند.
هر وقت مردم میخواستند به سفر بروند بیشتر اموال خود را نزد آن مرد می گذاشتند .
اما او از این اعتماد مردم سو استفاده کرد و هرکس برا گرفتن امانتش بازمیگشت میگفت موش ان را خورده.
روزی یک نفر جریان را برای بهلول تو ضیح داد و بهلول چاره ای اندیشید . او نزد شاه رفت و خواست که حکم حاکمیت بهلول را به او بدهد.
و او نیز خواسته ی بهلول را پذیرفت . و بعد رفت و میخواست خانه ی ان مرد را پایین بیاورد و مرد از او پرسید چرا این کار را میکنی ؟
بهلو گفت میخواهم ان موشان دزد را بکشم و مرد مجبور شد که امانت مردم را پس دهد.
اداستان ادامه دارد.....
موضوع ازاد و پیشنهاد های شما دوستان...ما را در سایت موضوع ازاد و پیشنهاد های شما دوستان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: ابراهیم شمسی زاده
بازدید: 112