کودکی از جمله آزادگان رفت برون با دو سه همزادگان
پای چو در راه نهاد آن پسر پویه همی کرد و در امد به سر
پایش از آن پویه در آمد ز دست مهر دل ومهره ی پشتش شکست
شد نفس آن دو سه، هم سال او تنگ تر از حادثه ی حال او
ان که ورا دوست ترین بود گفت: در بن چاهیش بباید نهفت
تا نشود راز چو روز آشکار تا نشویم از پدرش شرمسار
عاقبت اندیش ترین کودکی دشمن او بود از ایشان یکی
گفت:《همانا که در این همرهان صورت این حال نماند نهان
چون که مرا زین همه دشمن نهند تهمت این واقعه بر من نهند 》
زی پدرش رفت و خبر دار کرد تا پدرش چاره ی ان کار کرد
هر که در او جوهر دانایی است بر همه چیزش توانایی است
دشمن دانا که غم جان بود بهتر از ان دوست که نادان بود.
موضوع ازاد و پیشنهاد های شما دوستان...ما را در سایت موضوع ازاد و پیشنهاد های شما دوستان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: ابراهیم شمسی زاده بازدید: 101
بسم الله الرحمن الرحیم
شما کاربران عزیز میتوانیدانتقادات و نظرات خود را بیان کنید تا به ان ها رسیدگی شود
ممنون از بازدید شما
موضوع ازاد و پیشنهاد های شما دوستان...ما را در سایت موضوع ازاد و پیشنهاد های شما دوستان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: ابراهیم شمسی زاده بازدید: 90
رستم مادر را بدرود گفت و رو به راه نهاد.
آن چنان شتاب داشت که دو روز راه را به یک روز طی کرد و گرسنه وتشنه به بیشه ای رسید.
در پی شکار گوری، کمند برگرفت و گور را اسیر کرد.
از اسب فرود امد رخش را در مرغزار به چرا وا گذاشت و خودگور را بر آتش بریان کرد و سیر بخورد.
چون شب فرا رسید بستری فراهم کرد و تن خسته بر آن رها کرد . در آن نزدیکی نیزاری بود ودر آن نیزار شیری خانه داشت.
چون پاسی از شب گذشتشیر به جایگاهشبازگشت.کنار نیزار پهلوانی خفته دیدو نزدیک پهلوان اسبی را به چرا مشغول.
نخست بر اسب حمله برد رخش روی دوپا بلند شد وبا دو دست چنان بر شیر ضربه زد که شیر بی حال نقش بر زمین شد.
سپس با دندان پشت شیر را گرفت و چندان آن را بر زمین فرو کوفت که جان بداد.
چون رستم بیدار شد و شیر را مرده دید، رو به رخش گفت:
چنین گفت که ای رخش نا هوشیار که گفتت که باشیر کن کارزار
اگرتو شدی کشته به دست اوی من این گرز واین مغفر جنگجوی
چگونه کشیدی به مازندران؟ کمند و کمان و گرز گران؟
موضوع ازاد و پیشنهاد های شما دوستان...ما را در سایت موضوع ازاد و پیشنهاد های شما دوستان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: ابراهیم شمسی زاده بازدید: 77
معالجه با عسل و دارچین
ما را در سایت موضوع ازاد و پیشنهاد های شما دوستان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: ابراهیم شمسی زاده بازدید: 113
روزی بود و روزگاری در شهری که بهلول زندگی میکرد یک نفر بود که همه به او اعتماد کرده بودند.
هر وقت مردم میخواستند به سفر بروند بیشتر اموال خود را نزد آن مرد می گذاشتند .
اما او از این اعتماد مردم سو استفاده کرد و هرکس برا گرفتن امانتش بازمیگشت میگفت موش ان را خورده.
روزی یک نفر جریان را برای بهلول تو ضیح داد و بهلول چاره ای اندیشید . او نزد شاه رفت و خواست که حکم حاکمیت بهلول را به او بدهد.
و او نیز خواسته ی بهلول را پذیرفت . و بعد رفت و میخواست خانه ی ان مرد را پایین بیاورد و مرد از او پرسید چرا این کار را میکنی ؟
بهلو گفت میخواهم ان موشان دزد را بکشم و مرد مجبور شد که امانت مردم را پس دهد.
اداستان ادامه دارد.....
موضوع ازاد و پیشنهاد های شما دوستان...ما را در سایت موضوع ازاد و پیشنهاد های شما دوستان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: ابراهیم شمسی زاده بازدید: 110